
خودمو زده بودم به خواب ...
اما بیدار بیدار بودم
داشتم بهش فکر می کردم ...
یه پیامک برام اومد
خودش بود ...
نوشته بود :
قلبتو به بهای قلب خودم خریدارم ...
... میخوام قلبتو بزارم تو سینم ، جایی که دست هیچکس بهش نرسه ...
بهش جواب دادم :
می فروشمش ، ولی یه شرط داره ...
پرسید چه شرطی ؟ هرچی باشه قبول می کنم ...
گفتم شرطش سخته هاااا
جواب داد : بگووووووووووووووو
گفتم شرطش اینه :
جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود ...
اگه یه روز از قلبم خسته شدی ...
باید بندازیش زمین ...
بعد زیر پاهات خوردش کنی ...
قبول ؟
یکی دو دقیقه ای جواب نداد ...
دوباره پیامک زدم : قبووووووووووووووووول ؟
جواب داد : قبول
قلبمو فروختم بهش ...
از اون شب عشق ما شروع شد ...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 16:12  توسط هیام
|

ای کاش قلمی داشتم از جنس عشق
بوم من خاک میشد و جوهرم دریا ...
شاپرکی میکشیدم ؛ آزاد و بی ادعا
بیشه ای سبز زیر پایش
شمع معشوقی میکشیدم برایش ...
شب را نمی کشیدم اما
رنگ شب در بوم و رنگ من نیست ...
آواز نیلی مرغ عشقی را میکشدیم جای جای بیشه زار
مسیر آبی رود را عاشقانه هدیه می کردم خاک ...
استوار میکشیدم درختان بیشه را شاید سبز ...
فصل ها را همه یکرنگ میکشیدم من
شاپرک بهار را دوست دارد فقط ...
جاده ای میکشیدم انهایش آنسوی کوهها
مه گرفته انگار ، نیمی از جاده را ...
و گاه گاهی باران را میکشیدم
گاه گاهی شاپرک دلگیر است ...
ابرها را در اوج آسمان
سپید مثل پرهای شاپرک ...
چه بهشتی است نقاشی من ... و من اما نقاش نیستم ...
( هیام )
+ نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 20:10  توسط هیام
|